تبليغاتX
سوگند آسمان

سوگند آسمان

گاهی قناری ها اگر در باغ هم باشند.....مانند مرغان قفس دلتنگ می خوانند

دوباره سلام

   

سلام به همه دوستان

خوشحالم که بعد از وقفه ای چند ماهه دوباره میتونم با شما در ارتباط و از نظراتتون درباره مطالبم مطلع باشم .

فکر می کنم برای شروع دوباره بد نباشه با شعری از استاد محمد علی بهمنی به این مجاز بازار رونقی بدم امیدوارم از خوندش لذت ببرید.

 

                                                 

 

 

نمی دانم چرا اما تورا هرجا که میبینم

کسی انگار می خواهد ز من تا با تو بنشینم

 

تن یخ کرده آتش را که میبیند چه می خواهد

همانی را که می خواهم تورا وقتی که میبینم

 

تو تنها میتوانی آخرین درمان من باشی

وبی شک دیگران بیهوده میجویند تسکینم

 

تو آن شعری که من جایی نمی خوانم که میترسم

به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم

 

زبانم لال اگر روزی نباشی من چه خواهم کرد

چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم

 

نباشی تو اگر ناباوران عشق میبینند

که این من(این من آرام) در مردن بجزاینم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:50  توسط امینه  | 

نسل سوم

                                                                         

 

من در حضوری سبز قافیه را باختم و در دلهره ای سرخ سکوت را ساختم .

 

من آیینه تمام نمای وجود توام با هزار اما و اگر در ذهن بسته ام.

 

و ماه به تلافی ساعات خستگی درتمام شبهای چهاردهم به تن خسوف میکشد.

 

من در این جا تنهایم با فکرهای آزاردهنده با آینده ای گنگ و مبهم در حضور هزاران تهدید ،من نسل سومم.

 

من نسل سومم با ترس زاده شدم با دلهره شیر خورده ام ودر آغاز هر ساعت درسی آموختم برای نجات جان خودم باید به پناهگاه پناه برم حتی قبل از آن که یاد بگیرم بابا آب داد.بابا نه ،من در زمانی رشد کردم که از «بابا» سخنی به میان نبود که مبادا دل کوچک پرنده ای درواژه واژه این کلام ترک بردارد .

 

من با ویرانه های جنگ نه آشنا که نا آشنا هم  نیستم.

ولی  با واژه های مقدسی آشنایم و از کودکی آموخته ام جانم بی ارزش است در برابر خواسته های حقیر دیگران ،در برابر تجاوز دشمنان .

 

من نسل سومم، نسل سوم از حضوری سرخ، من بهار را در بهمن آموخته ام وزندگی را در مرگ!

 

من اسیر عشق های پوچم، به نازی دل می بازم و با نازی دگر عاشق و در اخم ساعات تردید بی شک فارغ. من مهتاب را به خاطر نورش می خواهم ، زمین را به خاطر گندمش و باران را برای این که کشتزارهایم بایر نشود،و عشق را برای لحظات تنهایی ،این نهایت من است .

 

آنکه به گمان باطلش سرزمینهای ما را به چنگ می آورد ، آن که واژه مقدس شهید را به ابتدای نام شقایق هایمان افزود ، در برابر چشم عده ای به دار آویخته شد و این تمام عذاب بود برای کسی که خورشید خانه های بسیاری را برای همیشه خاموش کرد و شاید تنها مرهمی  بر تن زخم خورده مان وچه لذتی داشت.

 

ولی من ،هنوزهم از صدای آژیر خطر می ترسم، من از پناهگاه می ترسم، من از صدای آژیر خطر میترسم .

من نسل سوممم ،من نسل سوخته ام،ما نسل سومیم ، ما نسل سوخته ایم.

ما نسل آفتاب میشدیم اگر ... .

اما ما نسل سومیم.

خوب برمن وبر ما  بنگر که چگونه در حضوری سبز قافیه راباختیم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 23:52  توسط امینه  | 

خانه معشوق

 

 

یا رب البیت الحرام                                              

در برابر حضور سبز انسان در این ابدیت ،نقصان کلام خودنمایی وهیچ. ای کاش لایق باشیم و از نزدیک به درک این عظمت برسیم.

                                                  

  

از راه دور آمده اند،از حضور به وجود می پیوندند،از لزوم به کافی ،از هیچ به همه چیز .

در گرداگرد مکعبی ساده بی هیچ نشانی می گردند ،تماشا می کنند ،طواف می کنند در شعاعهایی با طول های کم و زیاد .گویی هرچه نزدیک تر، بهتر ،ولی نه آنجا خود وجودند ،وجودشان نزدیک است ، پس حضور فیزیکی از وجودبی معنیست.

 

محو شدنی شگفت روی می دهد ،دور تا دور دست سازی آسمانی ،سیاه مطلق و گرداگردش در تضاد تمام ،سفید مطلق.

گویی با پرگاری که سوزنش را در مرکز کعبه گذاشته اند دایره زده اند،دایره،دایره،دایره،تا کجا ؟تا ابد.تا آنجا که حتی آن طرف کره زمین هم گر رو به قبله بایستی و سوزن پرگار را در قلبت فرو کنی باز در این دایره هستی .دوایری که محو نمی شود ،کم نمی شود،بلکه زاده می شود ،افزوده می شود ،پر می شود و همه می شود ،هستی می شود ،در ابدیت چنین می شود.

سفید پوش و سرخ روی در گرمای روز و یا سفید پوش و سفید روی در سرمای شب که هر دو تنها ظا هر است ،خوشا به حالشان که درونشان سفید گشته .مگر می شود آنجا رفت و هنوز کدر بود؟ تار بود ؟تاریک بود؟ آنجا باید به رنگ پوششت در آیی به سیاهی بنگری و سفید شوی از آلودگی ها پاک گردی ،بگردی تا قلبت هم بگردد به دور وجودی بی مانند و آنجا دیگرآخرش است .هر چند انسان هنوز در آغاز است.

 پس می گردم و می گردم تا روحم تا وجودم تا قلبم لبیک گویان بگردد.

 

و ارزقنی حج بیتک الحرام

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:29  توسط امینه  | 

مناجات

 

 

مهربان من ،زیباترین زیبا،همیشه به این فکر می کنم که چه رابطه ای بین تو و اشک چشم من است که چون دل رو به تو می کند ،اشک نیز سوی دل روانه می شود و به سینه می نشیند.

 معبودا ،مهربانا، آیا رابطه اش همان زلالی وجود تو نیست وزلالی اشک چشم من؟

 

معبودا ،معشوقا ،شک ندارم هستی و با بند بند وجودم  تو را فریاد می زنم و اگر روزی در جایگاه محاکمه نفسم از من شاهد خواستی تو را به اشک چشمم می سپارم ولی چرا گاهی این فریادها تنها پژواکی می شود و این عشق تنها محبتی گویی از من رنجیده باشی این گونه وجودم را از عشقت خالی می کنی .

 

بارالهی من آن درمانده ترینم که جز تو فریادرسی ندارم و آن عاشق ترین که جز تو معشوقی.

 

مهربانا چه جاها که لغزیده ام و تو با دستان مهربانت مانع از سقوط من شده ا ی و چه راهها که به اشتباه می خواستم قدم بردارم و باز تو مانع شدی.

الهی درمانده ام و مانده ،بی کسم و بی سامان ،تورا می جویم هیچ ،بر تو ضجه می زنم و بر هیچ،نجوای عاشقانه ام را از من مگیر.

 

بار الهی از آن روز ترسانم که از من، از ناله  های من ، از اشکهای من بی زار شوی و اگر گفتم:« مهربانم» روی از من بگردانی و بگویی دور شو.

 

مهربان من قلبم را با وجودت صیقل ده و مرا از مهربانیت سرشارکن .

 

خدای من، من آن بنده ضعیفی هستم که تاب و تحمل آتش دوزخت را ندارد و از آن بدتر و دردناک تر خشم و غضب تورا.

 

بارالهی بر ما رحم کن  ما از یاد برده ایم که بر خویش رحم کنیم و چونان دیوانگان به آزار روح خویش می پردازیم ،دل را از دیدارت منع می کنیم و این جز دیوانگی و جنون نیست.

 

تو بر ما رحم کن تو آن عاشق ترین هستی بر عشقت قسم بر ما رحم کن.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:27  توسط امینه  | 

و خوشا به حال حوا

 

چرا می گویند عجیب ترین موجود انسان است و چرا اشرف مخلوقات انسان است و باز چرا  بار امانت خداوند را انسان به دوش می کشد آیا انسان شایسته این مقام است؟؟؟

من نمی گویم که انسان های خوب در طول تاریخ کم بوده اند ،نه ،ولی در این زمان و در اینجا هرچه نگاه می کنم هیچ انسان شایسته و لایقی راکه ارزش اشرف مخلوقات شدن را داشته باشد پیدا نمی کنم.

چرا به خود اجازه میدهیم بدون در نظر گرفتن شخصیت و احساسات دیگران آنها را تنها از زاویه دید خود ببینیم؟

چرا عادت کرده ایم تظاهر کنیم ؟

چرا مثل آب خوردن دروغ میگوییم ؟

چرا تمام اعمالمان را با ترازوی فکری دیگران به قیاس می گذاریم ؟

چرا نماز میخوانیم برای این که دیگران ببیند ؟

چرا حج میرویم برای این که به پیش وند اسم مان یک حاجی اضافه شود؟

چرا این زندگی بی ارزش را دو دستی چسبیده ایم؟

چرا شجاعت و صداقت را فراموش کرده ایم؟

و هزاران چرای دیگر.

دیگر مثل قبل لباس انسانها نشانه باطنشان نیست .

کسی که از روی ظاهرش به این نتیجه میتوانی رسید که انسان با خداییست ،مومن است، چشم پاک است و هزاران نتیجه دیگر به یک باره بعد از مدتی تبدیل می شود به انسانی که  نه تنها آن گونه نبوده که تو فکر می کردی بلکه  از دین و خدا فقط نماز جماعت خواندن و من من کردن و ریش گذاشتن را یاد گرفته و این که پیراهنش را روی شلوارش بیاندازد ، تسبیح به دست گیرد و بچرخاند؟

پس به چه کسی میتوان اعتماد کرد از کجا بفهمیم کدام یک درونشان ریا زبانه می کشد و کدام یک عاشقانه ظاهر را برای خدا آراسته اند.

درون من و تمام ما اعتماد مرده است به خاطر ریا کاری عده ای.

کی میشود به جایی برسیم که بتوانیم انسانها را با درون زشت و یا زیبایشان ببینیم.

کی می شود در اولین برخورد به درون واقعی افراد پی بریم.

کی میشود ریا را کنار بگذاریم.

کی می شود با جسارت خویشتن را به دیگران معرفی کنیم.

کی میشود انسان شویم ،آدم شویم و خوشا به حال حوا.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:38  توسط امینه  | 

دل شکسته

                                                               

دوباره صبح ظهر غروب شد نیامدی

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه اشکها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن تبر به دست بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه

برای عده ای ولی چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی

 

شاید این جمعه بیاید شاید...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 1:56  توسط امینه  | 

آقايان نخوانند!!!

 

روايتي از زبان سلطان اعظم كه  زمانی هر چند اندک در بین ما بودند .

 

 ديروز از بد ماجرا شرفياب شديم به بيرون از منزل تا به گز كردن خيابانهاي شهر سرسبزتان اوقاتي بگذرانيم و البته اگر شد از بين اين همه جنس بنجل تحفه اي انتخاب كنيم به قصد خريد.اما چيزي نيافتيم.

 به نظرمان رسید انسان به انتهاي ايده رسيده چون تنها كاري كه براي جذب مشتري انجام مي دهد افزوده كردن تعداد درزهاي لباس است و یا بدون درز كردنش (لا اله ...).

 

بعد از اين كه نگاهمان از ديدن اين همه لباسهاي شيك؟! خسته شد اندكي زمان را به نظاره كردن انسانهاي چون خويش الاف گذرانديم ولي خدا قسمتتان نكند كه اگر طراحان لباس به انتهاي ايده براي جذب مشتري رسيده اند  تعدادي ازآقايان اين زمان ،از انتها نيز گذشته اند  براي جذب دختران الافي چون خودشان ؟!!

و ازصورت مردانه خويش بيزار شده خويشتن را به شمايل دختران در مي آورند ؟؟؟

در كمال تعجب با همين چشمان خويش ديديم موهايشان را پوش داده بودند !ژل زده بودند!و اندكي هم  گيسوانشان را بر پيشاني افكنده بودند!ابروهايشان را به شكل كمان در آورده بودند!عده اي بر صورت رنگ گذاشته بودند!تنها مانده بود دامن بپوشند كه به سبب اسلامي بودن جمهوري از اين امر خويش را معاف كرده بودند !گمان كنيم بار ديگر كه به زمان شما شرفياب شويم مردان چهار قد نيز بر سر كرده باشند!!!!

 

اما نكته ديگر بر چهار پايي سوار شديم كه شما آن را اتول مي ناميد از سرو وضع چها ر پا به يقين رسيدم كه بعد از مرگ ما پا به اين زندگي گذاشته مشتي بر آن مي نهادي چهار چرخ از بدنه جدا ي ميشد ولي صداي اين چهار پا به سبب وسيله اي كه رنگ رنگ ميشد گوش خلق را كر ميكرد از شخصي كه كنار ما جلوس كرده بود پرسيدیم :اين چيست؟ گفت ضبط است CD خور است .عجب!!! پس اين بي جان غذا نيز ميل ميكرد! در تفكرات خويش غرق بودم كه كناري باز به نطق آمد و گفت ماشين طرف 1 تومان هم نمي ارزد ولي ضبطش آخرين مدل است بعد ضرب المثلي گفت به اين مضمون ((طرف نون نداشت بخورد پياز مي خورد اشتاش واشد)).(به لحجه شيرين اصفهاني بخوانيد) پس ما با اين ضرب المثل به عمق فاجعه پي برديم.!

 

آري مردمان اين زمان براي شنيدن اي صداها تا اين اندازه خويشتن را به مشغله مي ندازند؟؟؟!!!

پس از بازگشت به منزل تصميم گرفتيم خويشتن را به ديدن اين نمايشخانه برقي سرگرم كنيم و بگذاريم اين جماعت راه خويش روند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 15:43  توسط امینه  | 

شب

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش كردم

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش كردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

آن قدر گریه نمودم که خرابش كردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین وبه خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

       

                        شاعر؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:34  توسط امینه  | 

 

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاریچی

مرد گاریچی در حسرت مرگ

                                                                                        سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:19  توسط امینه  | 

یا سبوح

 

روزگاری بود که دل بر آسمان بوديم و روي بر زمين گذشت اما ما نگذشتيم همه همانيم با حصاري گرداگرد خويش .چه روزهاي كه در هواي تو ميگريستيم و چه شبهايي كه با يادت تا صبح به آسمان چشم ميدوختيم چه صادقانه بود نيايشهايمان و چه عاری بود از ريا و چه بي هيچ آداب و ترتيبي هر چه از دل بر مي آمد به زبان جاري ميكرديم چه روزهايي كه از تو غفلت ميكرديم و تو با مهربانيت به يادمان مي آوردي كه تا چه حد، قدر ناشناسيم حال به انداره طول عمرمان تورا از خاطر برده ايم و چشمهايمان هم كور شده اند تا مهرباني تورا نبينيم. تو را به آسمانت سوگند دستان آلوده به گناهمان را ببخش يا سُبّوحُ يا قُدّوس.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:1  توسط امینه  |